دنیا پراز آدمهایی ست که باورشان نمیشود چهل ساله شدند
تازه این کهسنینیست آدمی باور به سن ندارد پنجاه و شصت ساله و حتا هفتادساله هاهمهمین طورند..
آدمی به خیلی چیزها باورندارد
به سن به سلامتی به دارایی به علم
بعضی ها دوراز جانتان به عقل
بمحض کم شدن هر کدامشان هنوز درخیال داشتن تمام وکمالش هستند
آدمیست دیگر
معجونی از ترشی خاطرات و شیرینی آرزوها
تلخی سختی ها و تندی نگرانی ها
آدمی دنبال گمشده هست
هر مقطعی یک چیزی گاهی هراسان بدنبال شیر از سینه ی مادر گاه بدنبال اسباب بازی گمشده گاه نگران مواخذه معلم فارسی گاه قبولی کنکور دررشته و دانشگاه دلخواه گاه جستجوی کار مناسب و دلخواه بعد تدارک زندگی دلخواه بعد انتخاب همسر دلخواه بعد ارزوی فرزند دلخواه و بعد رشد و پیشرفت در کار وزندگی، سفارش خانه و بعدهابزرگکردن خانه، خریداری ماشین بعدها عوض کردنش و نگرانی حفظ تمام اینهاو هوس هرکدام چه شبها که خواب شیرین از چشمها گرفته چه نقشه ها که فکرها کشیده چه اختلافات و کشمکشها که ندیده
خلاصه این تمناهاتمامی ندارد..
بفرضکه همه شأن برآورده شوند
نوبت تکرار همین آرزوهاو غصه خوردن ها و شبنخوابی ها و دلسوزیها و دلشورهها برای فرزندان میشود ..
تازه بشرط حفظ صحت جسم و جان
که اگر گوشه اش سابیده شود
تمام اینها بکام آدمی زهرمار میشود..
و ایکاشها که کاش هیچکدام نبودند درعوض سلامتی بود
مریضی نبود
بچه ناسالم نبود
بچه نااهل نبود و...
میدانم باخودتون میگید شما نفستازجای گرم درمیاد..
اما
کافیست به عقب برگردیم و تک تک داشته های فعلی مان را مرور کنیم
که روزی شاید ارزویمان بود
در زمان حاضر در اغوشمان و دیگر مزه اش مثل چلوکباب هرروز هفته تکراری شده
نه قدرشان را میدانیم
نه یادمان می اید باچه زحمتی بدستشاناورده ایم..
مخلص کلام
کاش آمپولی بود که از گذشته جز خاطرات خوش برایمان باقی نمیگذاشت
وبرای آینده نیز هیچ آرزو وتمنایی را بانتظار نمی نشست
درحال زمان را منجمد میگرد
و دلهارا دلخوش به لحظات جاری
برچسب:
نویسنده: یونا حسینیان